درباره نویسنده
رها
پا برهنه تا کجا دویده‌ای که این همه گل شکفته است؟!!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رها
صفحات اختصاصی
  • تصاویری شگفت‌انگیز از غول‌های اعماق دریا
  • جالب و دیدنی.
  • مسابقه هنری که در آن هنرمندان تنها یک ورق کاغذ در اختیار داشتند
  • دو بیمار روانى
  • "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "
  • مضرات پیامک زدن در رختخواب
  • معنی واقعی دوست داشتن...
مطالب اخیر
  • روز معلم مبارک
  • آدم ها
  • بدون شرح
  • بعضی وقتا
  • زندگی
  • مدرسه
  • کلینیک خدا
  • محبت یا منت!
  • آدم های بزرگ، آدم های متوسط، آدم های کوچک
  • سحر
  • یک کاسه دعا
  • آفرینش
  • کم کم یاد خواهی گرفت
  • هدیه‌ای به پدر
  • از شوق به هوا
  • دوستت دارم
  • زندگی غمبار عروسان خردسال
  • قاب عکس
  • به نام بهترین
  • بغض
  • بارون
  • هفته معلم
  • ای دبستانی ترین احساس من
  • نامه خدا!!!
  • آنتونى رابینز"
  • چارلی چاپلین
  • به هم سلام کنیم
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • بزرگ ترین ترس ما، ناتوانی نیست.
  • همیشه آن باش که الگو قرار گیری
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • بام هنر
  • هفت
  • بهشت
  • عاشقانه ها
  • حسین پناهی
  • رازهای لاغری
  • قلب شکسته
  • گناه کار بهشتی
  • سرزمین کوروش کبیر
  • یک مرد..یک شب...یک قلم....!
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

خاطرات بایگانی
روز معلم مبارک
نویسنده: رها - ۱۳٩۱/٢/۱۱

یادش بخیر، یه وقتی تو یه همچین روزایی همه دغدغمون میشد روز معلم.

کلی سرود تمیرین میکردیم، کلی کلاسو تزیین میکردیم. خلاصه که تمام

تلاشمونو میکردیم بهترینو به اجرا دربیاریم...

اما حالا وضع فرق کرده، اصلا متوجه نمیشیم کی روز معلم هست ....

تقصیر خودمونم نیستاااا، یه زمانی تنها دغدمون فقط همین بود که خوش بگذرونیم و با دوستامون لحظات خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم...

اما الان خیلی بیشتر از خیلی دغدغه داریم ...

به قول معروف " وقت سر خاروندنم نداریم"

خب نداریم دیگه...

بگذریم...

فردا روز معلم...

وای که چه خبر تو مدرسه هااااا...

امیدوارم هم به بچه ها و هم به معلماشون خوش بگذره...

پس پیشاپیش باید بگم روز معلم مبارک.

 

نظرات ()



آدم ها
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/۱۱/۱

تا حالاشده دلت برای خودت تنگ بشه؟؟!!

تا حالا شده برای خودت غریبه باشی؟؟!!!

یه احساس مچهول که هرچقدر سعی می کنی درکش کنی بدتر گرفتار میشی...

میخندی اما نه به این خاطر که خوشحالی، میخندی که فقط یه کم فراموش کنی که تو چه وضیعتی هستی،میخندی که فقط خندیده باشی...

یه لبخند مسخره...

یه حس مسخره...

یه حس واگیر دار که به هیچ طریقی نمیتونی ازش فرار کنی, دیر یا زود مبتلا میشی.

آدما عجیب روی هم تاثیر میذارن!!!

آدما عجیب همدیگرو تغییر میدن!!!

نظرات ()



بدون شرح
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

نظرات ()



بعضی وقتا
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/۸/٢٢

بعضی وقتا 

وقتی خوب نیستی و احساس می کنی....

 

تو زندگی خرد شدی...

به آخر خط رسیدی...

و افسرده ای...

از دست عالم و آدم شاکی هستی...

 

گیر کردی...

چه کار باید بکنی؟

گریه و زاری؟

عصبانی شدن!...

مثل غول بیابونی!!!

نه!

حتی با احساس...

...غم...

...حماقت...

...تنهایی و غمگینی...

...گناه...

...ترس...

...حقارت...

... و همه ی احساس های بد...

یادت باشه...

...یکی...

...نگرانته...

به نظر اون تو بی نظیری...

...بزرگی...

...خیلی زیبایی و پتاسیل داری...

و دوستت داره!

...اون در قلبت رو میزنه و می خواد وارد زندگیت بشه...

با تکرار این دعا اونو به خونه قلبمون دعوت می کنیم:

خداجون همچون خورشید گرمم کن!


نظرات ()



زندگی
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/٧/٢۳

روزمرگی...

نمیدونم چرا اما تازگیا حس میکنم خیلی از آدما من جمله خودم دچار این حالت شدیم، شایدم بخاطر اینه که زندگی رو خیلی به خودمون سخت کردیم!!

نمیدونم چرا اما تازگیا حس میکنم افکار آدما کسل کننده شده، همه دنبال طعنه، زخم زبون، دروغ، فش، مسخره کردن و خیلی چیزایی که به نظر من حتی به زبون آوردنشون ارزش نداره، هستند... 

نمیدونم چرا اما تازگیا حس میکنم دنیا خیلی ترسناک شده، درسته که شب و روز میاد و میره اما به نظرم دنیا امروز ما همیشه شب...

نمیدونم چرا اما تازگیا نشستن توی خونه رو به معاشرت کردن با آدما ترجیح میدم، چون هیچکس اونی نیست که نشون میده...

نمیدونم چرا اما تازگیا اصلا دوست ندارم که دوست صمیمی کسی باشم، چون بیشترین لطمه هارو از صمیمی ترین آدمای زندگیم خوردم...

نمیدونم چرا ...

حس میکنم عوض صعود و تکامل داریم برمی گردیم به عقب، یه جا خوندم فرق انسان و حیوان تو دو ناحیه هست:بینش ها و گرایش ها!! نوشته بود حیوان از نظر آگاهی، هرگز از چهارچوب ظواهر،فردیت و جزئیت، محیط زیست و زمان حال خارج نمیشه، برام خیلی جالب بود چون به نظرم این موضوع تو بیشتر آدم ها هم صدق میکنه...

نمیدونم چرا اما تازگی ها تحمل آدما سخت شده...

احساس ضعف میکنم، حس میکنم خودمم خودمو درست نمی شناسم...

نمیدونم چرا...

.

.

.

؟؟!!

 

 

 

 

نظرات ()



مدرسه
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/٦/٢٩

 


 

برای کاری بیرون رفته بودم، داشتم قدم میزدم که چشمم به چندتا پسربچه خورد که یه دستشون تو دست مادرشون بود و توی یه دست دیگشون یه شاخه گل، تو نگاهشون هیجان موج می زد انقدر صادقانه می خندیدن که با دیدنشون خندم گرفت، از جشن شکوفه ها بر می گشتن کلی تعریف کردنی داشتن برای مادرشون، ثانیه به ثانیه کاراشونو تعریف می کردن.به نظرم دنیای بچه ها خیلی کوچیکه و آدمای این دنیای کوچیکشون خیلی خیلی بزرگن، زود ناراحت میشن و زودم خوشحال میشن اما هرچی که می گذره دنیامون بزرگ میشه و آدمای این دنیای بزرگمون کوچیکتر کوچیکتر میشن، سخت خوشحال میشیم و زود ناراحت....

شاید این بخاطر اینه که هرچی که بیشتر میفهمیم سختر میتونیم اطرافیانمونو باور کنیم، شایدم بخاطر اینه تو زندگیمون  انقدر با آدمای جور واجور برخورد می کنیم که تشخیص خوب و بد  برامون سخت میشه!!!

 

دلم واقعا برای اون روزام تنگ شده، خیلی راحت و به دور از تعارفات دوست پیدا می کردم فقط با یه کلمه "" با من دوست میشی "" 

 

تا اول مهر یا بهتر بگم تا باز شدن مدارس فقط چند روز مونده، امیدوارم سال تحصیلی خوبی برای همه باشه، مطمئن باشید خدا بهترینارو براتون آماده کرده پس تا میتونید از این روزای تکرار نشدنی نهایت استفاده رو ببرید، راستی بد نیست در کنار  لحظه های خوبمون کمی هم به فکر بچه هایی باشیم که نشستن رو نیمکتای مدرسه براشون یه آرزوی دست نیافتنی هست و این زمانی اتفاق میفته که کمی نگاه از خودمون برداریم و ذره ای بیشتر به  اطرافیانمون توجه کنیم.

 

 

 

نظرات ()



کلینیک خدا
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/٦/٢۱

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،

فهمیدم که بیمارم...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم  را اندازه گرفت، دماسنج 40 درجه اضطراب را نشان داد.

آزمایش ضربان قلب  نشان داد به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم.

*تنهایی* سرخرگ هایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد مراجعه کردم، چون نمی توانستم کنار دوستانم راه بروم یا آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی  پیدا کرده بودم.

همین طور فهمیدم که مشکل نزدیک بینی دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم، معلوم شد مدتی است صدای خدا را، آنگاه که در طول روز با من صحبت می کند را نمی شنوم.

 برای تمام این مشکلات، خدای مهربانم به من مشاوره رایگان داد.

به شکرانه اش تصمیم گرفتم به محض ترک کلینیک، تنها داروهای  حقیقی ای که او در کلمات راستینش برایم تجویز کرده، مصرف کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار، یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان اخوت و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمی گردم، به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم، دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

تسلیم غصه، ناامیدی و یا هر چیزی که در حال حاضر با آن دست و پنجه نرم می کنید، نشوید!

خدا می داند شما چه حسی دارید...

او دقیقا می داند در همین لحظه، چه اتفاقاتی برایتان در حال رخ دادن است.

هدف و نقشه ای که خدا برایتان دارد، بهترین و بی نظیرترین است.

او می خواهد شما چیزهایی را بفهمید و درک کنید که همین زندگی اکنون و بودن در جایی که الان هستید، شما را به آن خواهد رساند!

امیدوارم خدا نعمت هایش را برایتان سرازیر کند:

رنگین کمانی، به ازای هر طوفان

لبخندی، به ازای هر اشک

دوستی فداکار، به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین، به ازای هر آه

 


 

 

 

نظرات ()



محبت یا منت!
نویسنده: رها - ۱۳٩٠/٦/۱٧

محبت یا منت!!!

چرا به هم محبت می کنیم؟ !!

محبت می کنیم برای گذاشتن منت یا منت میذاریم برای محبت!!!

اصلا کسی هست که بی منت، محبت کنه!!!

اصلا فرق این دو کلمه تو چی هست!!! شایدم هیچ فرقی ندارن...

یه جا خوندم " اگه انسان ها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود میشد "" 

بعضی انسان ها به دنیا میان تا محبت را به دیگران بیاموزند، زندگی با محبت زیباست هرچند در جواب کسانی باشه که بوی از اون نبردند. بعضی ها مهر می ورزند تا دنیا را مقهور مهر خویش کنند بعضی ها مهر می ورزند تا خود را غرق محبت ها کنند. 

اکثریت تعریف محبت رو می دونن اما این بدون درک مفهوم این کلمه بی فایده ست، برا همینم هست گاهی محبت رو با منت گذاشتن اشتباه می گیریم وهمدیگرو بی اختیار ناراحت می کنیم، البته این موضوع درمورد تمام کلمات صدق میکنه.

 محبت یک ارزش هست و این ارزش ها هستند که به زندگی معنا میدن.


 

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »